ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

75

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

زد و گفت : اگر خود نزد من آيى تو را از دشمن نگه خواهم داشت . آنگاه نزد محمد بن عمير بن عطارد و عبد اللّه بن حكيم كس فرستاد و چنين پيامى داد ، آنان نيز چنان پاسخى دادند . در اين احوال عباد بن الحصين الحبطى [ 1 ] به ابن الجارود و هذيل و عبد اللّه بن حكيم گذشت آنان در امرى نجوى مىكردند . عباد خواست كه او را نيز در آن نجوا شريك گردانند ، نپذيرفتند . عباد خشمگين شد و به حجاج پيوست . نيز قتيبة بن مسلم با جماعت بنى اعصر به جانبدارى از قيسيان نزد حجاج آمد . همچنين سبرة [ 2 ] بن على الكلابى و سعيد بن اسلم الكلابى و جعفر بن عبد الرحمان بن مخنف الازدى نيز به او ملحق شدند . حجاج خوشدل شد و دانست كه ايمنى يافته است . مسمع بن مالك بن مسمع او را پيام داد كه اگر خواهى نزد تو مىآيم و اگر خواهى همين جا مىمانم و مردم را نگه مىدارم ، حجاج گفت همانجا بمان و مردم را نگهدار . روز ديگر ، شش هزار تن بر او گرد آمده بودند . ابن الجارود به عبد اللّه بن حكيم بن زياد گفت : اكنون چه بايد كرد ؟ گفت : ديروز دست از او بداشتى و امروز جز صبر چاره‌اى نيست . ابن الجارود سپاه خود را تعبيه داد . هذيل را بر ميمنه [ و عبد اللّه بن حكيم بن زياد را بر ميسره قرار داد و حجاج نيز قتيبة بن مسلم را بر ميمنه و سعيد بن اسلم را بر ميسره . ] ابن الجارود حمله كرد . نخست نزديك بود بر حجاج پيروز شود ولى به ناگهان تيرى بر او آمد و او را بكشت . در اين حال منادى حجاج بانگ برداشت و مردم جز هذيل و ابن حكيم امان داد . حجاج فرمان داد كه هيچ فرارى را دنبال نكنند . عبد اللّه به عمان گريخت و در آنجا به هلاكت رسيد . حجاج سر ابن الجارود و سر هجده تن از اصحابش را براى مهلب [ 3 ] فرستاد و فرمود تا سرها را به جايى قرار دهد كه خوارج توانند ديد تا از اختلافى كه مىپنداشتند ، مأيوس گردند . حجاج عبيد بن كعب و محمد بن عمير را كه نزد او نيامده بودند به حبس افكند . همچنين ابن القبعثرى را كه مردم را عليه او تحريض كرده بود ، زندانى نمود ولى عبد الملك او را آزاد ساخت . از كسانى كه با ابن الجارود كشته شدند ، يكى عبد اللّه بن انس بن مالك بود . چون حجاج به بصره شد ، اموال او بستد . چون انس بن مالك نزد او آمد ، حجاج روى ترش كرد و ناسزايش گفت . انس ، به عبد الملك نامه نوشت و از حجاج شكايت كرد . عبد الملك نامه سراسر ناسزا به حجاج نوشت و از رفتارى كه با انس كرده بود ، او را نكوهش نمود . و او را فرمان داد كه : به خانهء انس برو و از او پوزش بخواه و گر نه كسى را مىفرستم كه بر پشت تو تازيانه زند و آبرويت را بريزد . گويند : به هنگامى كه حجاج نامهء عبد الملك را مىخواند از خشم دگرگون شده بود و مىلرزيد و پيشانيش عرق برآورده بود سپس نزد انس رفت و از او پوزش خواست .

--> [ ( 1 ) ] الحفضلى . [ ( 2 ) ] سيره . [ ( 3 ) ] ملك .